نقطه ویرگول

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش...

تبلیغات تبلیغات

شاید به پایان آمد این دفتر خالی

حدوداً چهار ساعت دیگر، سال جدید شروع می‌شود. داشتم در مقیاس ماکروسکوپی، سالی که گذشت را می‌دیدم و جز یک خط صاف، هیچ‌چیز ندیدم. در سالی که گذشت، هیچ اتفاق خاصی نیافتاد. طوری که می‌توان آن را کلاً از زندگی‌ام حذف کرد و نظم زندگی‌ام به‌هم نخورد. دقیقاً همانجایی ایستاده‌ام که پارسال... اما از سری اتفاق‌هایی که بیشتر از همه در نظرم بولد هستند، این‌هاست: امتحان‌های نهایی، کنکور، تجربه‌ی دوتا قرار(دیت)، تنها از شهر خودمان به شیراز آمدن و گشت و گذار به‌عنوان
ادامه مطلب

مبینا نگو، اصحاب کهف بگو

در پست قبلی گفته بودم که دقیقاً همانجایی ایستاده‌ام که پارسال. دقت کردم که وقتی اتفاقی می‌افتد یا با چیزی مواجه می‌شوم که مرا یاد چیزی یا خاطره‌ای می‌اندازد، چیزی که به یاد آورده‌ام، حداقل برای سه سال پیش است. درواقع خاطره‌ی خاصی از این دو-سه سال اخیر ندارم. انگار که یک روز خوابیده‌ام و بعد از دو-سه‌ سال بیدار شده‌ام و این فاجعه است. این یعنی در پست قبل هیچ اغراقی وجود ندارد و برای خودم هم ترسناک است.
ادامه مطلب

خودم هم نمی‌دانم چه گفتم

او می‌گفت ما هر کار هم کنیم، تا حد زیادی رفتارهایمان شبیه پدر مادرمان می‌شود. من هم قبول دارم. اگرچه یک روزی فکر می‌کردم نسل ما که در فلان شرایط بزرگ شدیم، فرزندانمان را در شرایطی مشابه قرار نخواهیم داد و پدر و مادر خوبی برای فررزندمان خواهیم شد. اما زمان می‌گذرد و خودم بزرگ‌تر می‌شوم. نگاهی به خودم می‌اندازم، می‌بینم که چقدر رفتارم شبیه پدر و مادرم می‌شود، درصورتی که یک روزی منتقدش بودم. دنیای نوجوانی واقعاً عجیب است(حداقل برای من که اینطور بود.).
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها